با سلام به شما بازديد كننده گرامي!
اميدواريم در اين سايت دقايق خوشي را سپري نماييد.
در این سایت وقت شما برای ما بی ارزش نیست، ما میکوشیم مطالب جالب و سرگرم کننده را در یک مکان در اختیار شما قرارد دهیم . دیگر تفریح شما به منزله وقت کشی شما نیست. با این سایت میتوانید هم تفریح کنید و هم بر معلومات خود بیفزایید.تبادل لینک فقط با سایتها یا وبلاگهای پیج رنک 2 یا بالاتر و یا بازدید +2000 در روز، انجام می شود.
با آرزوي موفقيت براي شما.
![]()
گرافيک کامپيوتري
برنامه نويسي
سخت افزار
طراحي وب
شبکه
هک
![]()
ويندوز
اينترنت
موبايل
ياهو
![]()
کامپيوتر
کتاب الکترونيکي
ضميمه روزنامه
سريال،کد برنامه ها
نرم افزار کاربردي
برنامه موبايل براي کامپيوتر
کليپ کامپيوتر
اسکرين سيور کامپيوتر
بازي کامپيوتر
ديکشنري
فونت
نرم افزار طراحي وب
نرم افزار چت
موزيک ويديو
مرورگر وب
فيلم
موزيک ايراني
موبايل
برنامه,بازي,تم نوکيا
برنامه جاوا
بازي جاوا
برنامه,بازي,تم اريکسون
کليپ موبايل
اسکرين سيور موبايل
کليپ صوتي
آهنگ موبايل
برنامه،بازي پاکت پي سي
عکس پس زمينه موبايل
![]()
اس ام اس+پيامک
اس ام اس سرکاري
اس ام اس عاشقانه
اس ام اس جالب
اس ام اس مناسبت
فال
اشعار ساقي
داستان جالب
بيوگرافي اشخاص
لينکهاي خوشمزه
گالري عکس
گالري مدل لباس
گالري آرايش,گريم
گالري عکس خنده دار
گالري عکس جالب و عجيب
گالري عکس عاشقانه
گالري عکس متحرک
گالري عکس فانتزي,هنري
گالري عکس ماشين
گالري عکس طبيعت
گالري بکگراند ويندوز
عکس بازيگران ايراني
مصطفي زماني
مهناز افشار
نيوشا ضيغمي
خسرو شکيبايي
رضا کيانيان
حميد گودرزي
الناز شاکر دوست
مارال فرجاد
سياوش خيرابي
محسن افشاني
ليندا کياني
مهراوه شريفي نيا
بهنوش بختياري
عکس بازيگران خارجي
سانگ ايل گوک
آنجلينا جولي
جسيکا آلبا
عکس سريال تلويزيوني
عکسهاي جواهري در قصر
عکسهاي امپراتور دريا
تاجر پوسان
افسانه جومونگ
عکسهاي يوسف پيامبر
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز!!
اما او ديگر با خودش «صادق» نيست. او الان يک بازيگر است.
داستانهای عبرت آمیز-داستانهای عاشقانه-داستانهای بامزه-داستانهای کوتاه-داستان جالب
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين
برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و
کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…
راهبه ميگه
:پدر
روحاني، روايت
مقدس
347
رو به خاطر بيار
!
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و
کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده!
راهبه باز ميگه
:پدر
روحاني
!روايت
مقدس
347رو
به خاطر بيار!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بي خيال ميشه و
راهبه رو به مقصدش مي رسونه…
بعد از اينکه
کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس
347
رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته
:به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن…
کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني
که مي خواهي مي رسي
!!!
نتيجه اخلاقي اين که
اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصت هاي
بزرگي رو از دست
مي دي!!!
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين
مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا
شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي
برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي
كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب
خانه اي را زد. دختر جوان و زيبايي در را باز كرد. پسرك با ديدن
چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست
كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان
بزرگ شير آورد. پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت:
«چقدر بايد به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي.
مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازايي ندارد.» پسرك گفت: «پس من
از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان
بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر
فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام
كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده
شد. هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي
در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار
حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق
شد. در اولين نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش
اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و
سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دكتر كلي
گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه
درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آن
را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود
كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را
باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده
بود. آهسته آن را خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است!»
داستان عبرت آميز - داستانهاي كوتاه
چهار تا دوست كه
20 سال بود
همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني
همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي
هاشون براي همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه
ميره دستشويي.
سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به
تعريف از فرزندانشون:
اولي:
پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه.
اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي
سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت
بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت
و حالا شده معاون رئيس و اون قدر پولدار
شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد!
دومي:
جالبه.
پسر من هم مايه افتخار و
سرفرازي منه.
توي يه شركت هواپيمايي مشغول به
كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت
شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب
كرده. پسرم اون قدر
پولدار شد كه براي تولد
صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد
!!!
سومي:
خيلي خوبه.
پسر من هم باعث افتخار من
شده ...اون
توي بهترين دانشگاه هاي جهان
درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد.
الان يه
شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و
ميليونر شده. پسرم اون
قدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش
يه ويلاي 3000
متري بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه
تبريك مي گفتند كه دوست
چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تاي ديگه گفتند:
ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و
سربلندي ما شدن صحبت
كرديم؛ راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!
چهارمي گفت:
دختر من رقاص کاباره شده و شب ها با
دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تاي ديگه گفتند:
اوه مايه خجالته چه افتضاحي!!!
دوست چهارم گفت:
نه!
من ازش
ناراضي نيستم.
اون دختر منه و من دوستش
دارم.
در ضمن زندگي بدي هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت
تولدش از سه تا از
صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه
ويلاي 3000
متري هديه گرفت!!!
نتيجه اخلاقي:
هيچ وقت به چيزي كه كاملا در موردش
مطمئن نيستي افتخار نكن!!!
داستان جالب - داستان بامزه - داستان عبرت آميز
روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود.
مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!

مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.
اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمیتوان آنها را دوباره بازگرداند :
1. سنگ ........ پس از رها کردن!
2. سخن ............ . پس از گفتن!
3. موقعیت ... پس از پایان یافتن!
4. و زمان ........ پس از گذشتن!
بقیه در ادامه ی مطلب

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت : اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت.
دهنده بي منت، فقط الله است و بس !